✿فاطمه ناز ثمره عشق من و حامدم✿




تاريخ 28 / 11 / 1394سـاعت 12:03 نويسنده مامان

شرمنده دوستان مدتی نتونستم آپ کنم

آخه خونه نت و سیستم ندارم با گئشی هم هر کار کردم نتونستم پست بذارم .

وقتی دخترم میره به پابوسه آقا امام رضا (ع)

 

تاريخ 28 / 1 / 1394سـاعت 17:21 نويسنده مامان

عزیزترینم مامانو ببخش که امسال به خاطره یه سری مشکلات و از همه مهمتر نبود اینترنت نتونستم واست تولد وبلاگی بگیرم و اونطور که شایسته ی توست از تو و بودنت قدردانی کنم .

همه کس من و بابا تولدت مبارک الهی که به لطف خدا و ائمه اطهار به سلامت بزرگ شی و عاقبت بخیر .

همیشه و همه جا پشتتم مامانی , زندگیتو بکن و غصه هیچ چی و نخور , من و بابا هیچ وقت بعد خدا تنهات نمی ذاریم .

 دوست دارم

                          دوست دارم

                                                    دوست دارم

                                                                          دوست دارم تا خود خدا

تاريخ 3 / 9 / 1393سـاعت 10:42 نويسنده مامان

هر روز که میگذره و شما بزرگتر میشی گلدونه مامان بیشتر میفهمم که از خیلی جهات با بقیه هم سن و سالای خودت فرق داری.

یه کارایی میکنی که بقیه نمی کنن , انگاری بیشتر از سنت میفهمی . من و بابایی از این همه لطف و عنایت خدا ممنونیم و بهت افتخار میکنیم و عاشقانه دوست داریم .

 

*اینجا شما داری با شی شی (مداد و خودکار) نقاشی میکشی .

عاشق کتاب عربی هستی و اگه صبح تا شب نگاهش کنی بازم خسته نمی شی .

 

وقتی از چیزی ناراحت میشی حسابی اخم میکنی , اینجوری

 

تازگی ها یاد گرفتی پا تو کفش بزرگتر ها میکنی و راه میری , دمپایی های مامان و پات کردی و تو خونه میگردی واسه خودت

 

یاد گرفتی زیپ گیف باز میکنی و میری فضولی سره کیفه مامان و این وقتاست که من صدام در میاد . اینجا هم داری کیف خودت و (که مامان جونی (مامان من ) بهت هدیه دادن) بهم میریزی .

 

*اینجا مامان موهات و با گیره خودش بسته و کلی خوشگلتر شدی خوشگله من , با دایی جون مرتضی از صبح تا شب مشغول بازی و شیطونی

 

*اینم عروسکت نفس که شما بهش میگی (نسی) و حسابی دوسش داری و همیشه اول باید به  اون غذا بدم تا شما غذاتو بخوری .

تاريخ 16 / 4 / 1393سـاعت 2:30 نويسنده مامان

با سلام خدمت همه ی دوست جونیا و هوادارای دختر گلم و مامانش

شرمنده خیلی وقته نیستیم , اوضاع خیلی بهمریخته است و حسابی درگیرم وقت نمی کنم بیام نت و وبلاگامو به روز کنم .

اول از همه با یک ماه و یک روز تاخیر 18 ماهگی عزیزترینم مبارک

                          همه بهانه ی من                       تویی ترانه ی من

                                      همه امید و هستی                    تویی یگانه ی من

 

 

وقتی عروسکم چادر میذاره ...

 

نازنینم همیشه با خدا باشی الهی

دوست دارم

 

تاريخ 4 / 4 / 1393سـاعت 13:42 نويسنده مامان

داداش وحید گلم و مهلا جون عزیزم امیدوارم

که تا همیشه قدر هم دیگه

رو بدونین و خدا بهترین ها رو بهتون عنایت کنه .

تاريخ 21 / 12 / 1392سـاعت 16:19 نويسنده مامان

با سلام خدمت همه ی دوست جونیای خوب و مهربونه من و دخملم

تو این چند وقتی که نبودم کلی اتفاق های قر و قاطی واسه من و آقایی و عسل بانو پیش اومد , قسمتای ناراحت کننده شو سانسور میکنم و می پردازم به خوب خوباش

اولین و تقریبا مهمترینش خبر دامادی عمو وحید دخترم که خیلی وقته همه منتظرشیم (نخستین روزهای اسفند ماه)

١٢ اسفند مهمترین اتفاقی که می تونست واسه من خیلی خوشحال کننده باشه اتفاق افتاد و اون اینکه به لطف خدا برای اولین بار خاله ی جیگر طلایی که عکسشو میبینین شدم و به خودم می بالم که خدا این نعمتشم ازم دریغ نکرد و منو لایق دونست .

 

یاسمین زهرا   

١٣ اسفند ماه بعد از کلی کار و خستگی و جمع جور مامانم و خواهری و نی نی جون از بیمارستان اومدن و من و مامانی یاسمین زهرای خوشگلمو شستیم و بعدش ساعت ٨:٣٠ ما به مقصد تهران برای شرکت در مراسمه بله برون عمو وحید دخترم ( قل شوشویی که من بهش میگم داداش وحید) حرکت کردیم .

١٤ اسفند ماه حوالی ظهر بود که اول به تهران و بعد هم به شهر ری منزل دوستای عزیزمون یکتا جون و آقاییش میثم خان رسیدیم . جاتون خالی یکتا جون حسابی تدارک دیده بود و ما خیلی شرمندش شدیم .

عصر رفتیم دنباله داداش وحید و بعد از کمی گم شدن تو خیابونای تهران پیداش کردیم و به سمت خونه ی حاج آقای سیاح بابای مهلا جون (زن عمو وحید) راه افتادیم . وقتی رسیدیم بعد از آشنایی با مهلا جون به سمت جایی که قرار بود مراسم برگزار شه برای بردن یک سری وسایل حرکت کردیم . آخر شب حدود ساعت ١ رسیدیم خونه آقا میثم و یکتا جون البته با داداش وحید  .

١٥ اسفند ماه صبح رسیدن عزیز جون و بابا جون و عمه کوثر از ساری , بعد از صرف صبحانه دوستان مشترک آقایی و آقا میثم و یکتا جون اومدن و البته آقا یاسر (داداش آقا میثم) و خانومش هانیه جون (جاری یکتا جون ) که آشنایی باهاشون مایه افتخار منه.

 آقایی و دوستان بعد از دیدن دخترم فاطمه ناز رفتن بیرون تا عصر و ما هم ناهار مهمان دستپخت خوشمزه و  محشره یکتا جون شدیم ( جاتون خالی)

عصر همه آماده شدیم و عازم به سمت منزل مهلا جون برای مراسم کاغذ نویسی و بله برون که خیلی هم خوش گذشت .

١٦ اسفند ماه صبح همه رفتن محضر اما من و گل بانو به دلیله کسالت نتونستیم بریمناراحت

ظهر همه به جز داداش وحید ناهار مهمان مامانه آقا میثم ( حاج خانم سلیمی) بودیم و یه عالمه غذاهای خوشمزه خوردیم . دستشون حسابی درد نکنه این چند روز که تهران بودیم کلی اذیتشون کردیم .

بعد از ناهار دوست و همسایه یکتا جون که آرایشگر بودن ژیلا جون اومدن خونه و ما رو آماده کردن واسه شب که بریم سالن .

و رفتیم و خیلی خوش گذشت و بالاخره مهلا جون و داداشیم به آرزوشون رسیدن , این چند روز مثل باد گذشت و من همش تو همه ی لحظه ها حس میکردم خودم و حامدم جای اوناییم و کلی بیشتر تر ذوق میکردم .

همه اون شب خیلی خوشگل شده بودن مخصوصا دختر و همنفسه خودم

داماد و عروسم که دیگه نگو و  نپرس

زینب جون (جاری بزرگم) ماه شده بود و همینطور عزیز جون و خواهر گلم (عمه کوثر فاطمه ناز)

کلی عکس گرفتیم که البته همش با دوربین مهلا جون بود و هنوز به دستم نرسیده  ولی در اولین فرصت میذارم واستون اوناییشو که میشه .

راستی یادم رفت ١٦ اسفند سالروز تولد داداشه گلم محمد حسین هم بودماچ

 

آقه میثم و فاطمه ناز و آقا احسان

تاريخ 21 / 12 / 1392سـاعت 16:15 نويسنده مامان

چند شب پیش میخواستیم بریم مهمونی و مامان جون فاطمه ناز تصمیم گرفت یه کلاه و سال گردن تازه واسه دخترم ببافه , بنده خدا مامان جون از صبح نشست و تا نیم ساعت قبل رفتن یه سر بافت و بافت .

اما خدایی وقتی تموم شد خیلی خوشگل شد و کلی حال کردم و ذوقیدم .

دست مامانه گلم درد نکنه که این همه محبت داره و با سلیقه استماچ

 

 

 

این دایی جون مرتضی با اینکه خیلی شره و آتیش می سوزونه اما همه کار واسه دخترم میکنه و حتی خرید هم واسه نازگلم میره , دستت درد نکنه داداشیه من .ماچ

 

تاريخ 20 / 11 / 1392سـاعت 7:09 نويسنده مامان

به لطف خدای بزرگ و مهربون فاطمه نازم ١٤ ماهگیشو به سلامت پشت سر گذاشت و الان تو ١٥ ماهگیه

 

هر چی بگم از شیرین کاری هاش کم گفتم

غذاشو خودش میخوره و قاشق دستش میگیره , وقتی میخواد آب بخوره خودش لیوانو میگیره ولی بعد از خوردن چپش میکنه رو زمین .

 

کمکه من و باباییش سفره میندازه و ظرفا رو جمع میکنه و تا آشپزخونه میبره ,

وقتی میخوایم بریم بیرون میره سره کمدشو لباساشا میاره که تنش کنیم

کوله شو که میندازه نمیذاره در بیاریم و تا وقتی بخوابه یا حواسش پرت نشه از رو شونش پایین نمیاره

میره تو حیاط و از پله ها بالا میره و تا میخوایم بفهمیم چی شد رسیده پشت در خونه مامان جون

 

 

جلوی آیینه که میذاریمش تا خودشو میبینه شروع میکنه به بوسیدنه خودش تو آیینه

 

 

چند شب پیش واسه اولین بار یه کاری کرد که از تعجب نزدیک بود شاخ در بیارمو و از خنده دل درد شدم ,  از مهمونی اومده بودیم و جوراب شلواریه طلا بانو رو درآورده بودم و تو آشپزخونه داشتم ظرفا رو میشستم  که یه هویی صدای بوس کردنه فاطمه ناز و از تو هال شنیدم که داشت یه چیزیو میبوسید , حامدم سرگرمه کار با کامپیوتر بود و حواسش به دخمل ه نانازه مامان نبود منم با خودم گفتم حتما داره عروسکشو می بوسه و دوباره سرگرمه شستن ظرفا شدم .

بعد از اینکه کارم تموم شد متوجه شدم هنوزم داره یه جایی یا چیزی رو می بوسه , از آشپزخونه اومدم بیرون و دیدم جیگر طلا گه تازه خال های رو زانوشو کشف کرده از ذوق داره می بو ستشون .

حالا منو میگی موندم ببوسمش با بخندم !؟قلب خنده

به تازگی دو تا از دندون کرسی های پایین فرشته کوچولوی من در اومده و حالا ١٠ تا دندون داره .

یاد گرفته خودش لباساشو بپوشه و در بیاره و وقتی میخوام کمکش کم کلی ناراحت میشه ماچ

 

 

 

 

 

تاريخ 20 / 11 / 1392سـاعت 6:45 نويسنده مامان

سلام فرشته کوچولوی من

تو تنها مرهم برای دردهای بی کسی های منی فاطمه نازم . گاه با خودم فکر میکنم اگر نبودی چگونه قادر به تحمل این همه فشار زندگی بودم ؟

دختر با محبت و صبورم خوشحالم که هستی  و با دستهای کوچکت به دادم میرسی و هر گاه خسته ام و بغض گلویم را میگیرد با لبخند پر معنا و زیبایی سعی میکنی آرامم کنی .

دلم میخواهد هرگز غم و رنج دنیا به دلت راه نیابد و همیشه شاد باشی و بخندی

تو لبخند خدایی به من بهانه ی بودنم

تاريخ 8 / 10 / 1392سـاعت 19:46 نويسنده مامان
Man & Ma

Archïves
Lïnks
Man & Ma
Designer
❤-Man & Ma-❤